نوشته شده در دسامبر 30, 2010 به وسیلهی maedeh1362
دنبال من نگرد
قصه تمام شد
آن شب سکوت من ختم کلام شد
دنبال من نیا،دنبال من نیا
من خانه نیستم
با راز این سفر بیگانه نیستم
دنبال من نگرد
این یک ترانه نیست
ازتو بریده ام.
رفتن،رفتن…بهانه نیست
سردابه سکون از جنس من نبود
تعبیر خواب من ساکن شدن نبود
دنبال من نگرد،دنبال من نیا
من پر کشده ام از کوچه بی صدا
روی حصیر آب
بر سقف صد کتاب
پرواز می کنم
آزاد و بی نقاب
.
.
.دنبال من نگرد
دیگر تمام شد
آن شب سکوت من ختم کلام شد.
دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در دسامبر 29, 2010 به وسیلهی maedeh1362
زندگی بافتن یک قالیست
نه همان نقش و نگاری که خودت
می خواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده
تو در این بین فقط می بافی
نقشه را خوب ببین
نکند آخر کار
…..قالی زندگیت را نخرند.
دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 7, 2010 به وسیلهی maedeh1362

دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 7, 2010 به وسیلهی maedeh1362

دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 7, 2010 به وسیلهی maedeh1362
نگاه من به نگاه تو ناگزیر افتاد
چه اتفاق مهمی اگر چه دیر افتاد
و این پرنده زخمی زحال و روز خودش
خبر نداشت که در دام عشق، گیر افتاد
نخست شعر،زمین خورده نگاهت بود
و بعد شاعری از آسمان به زیر افتاد
و ناگهان فهمیدم که شاعرت شده ام
و عاشقی که در این راه ناگزیر افتاد
هزار شیوه روایتگر تو بود،اما
یکی غزل شد و این قدر دلپذیر افتاد
هنوز می زند و می تپدبه خاطر عشق
دلی که در قفس سینه ام اسیر افتاد
از این جوان ترم ای کاش دیده بودی ،حیف
جوانی ام به کف روزگار پیر افتاد
هزار حنجره آواز داشتم،افسوس
که این شکسته نی امروز،از نفیر افتاد
آهای ابر بهاری مکن فراموشم
اگر گذار تو روزی در این کویر افتاد
دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 7, 2010 به وسیلهی maedeh1362
نمی خواهم چنان بی نیاز باشم
که تصور کنم خود به تنهائی می توانم راه پیش ببرم
یا چنان آزاد که نیازی نداشته باشم تا زندگی را با دیگری تقسیم کنم
و نمی خواهم چنان بر خود مسلط باشم
که نگویم
خواهان توام
نیازمند توام
و همیشه دوستت دارم.
دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 7, 2010 به وسیلهی maedeh1362
من مرغ آتشم
چون سوخت پیکرم
چون شعله های سرکش جانم فرو نشست
آنگاه باز از دل خاکستر
بار دگر تولد من
آغاز می شود
ومن دوباره زندگی ام را
آغاز می کنم
پرباز می کنم
پرواز می کنم
دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 7, 2010 به وسیلهی maedeh1362
پنداشتی
چون کوه،کوه خامش دمسردم؟
نی!
قله ام
بلندترین قله غرور
اینک درون سینه من التهاب هاست
هرگز گمان مبر
شاید خاطرات تلخ فراموشم
هرچند
نستوه کوه ساکت و دمسردم
لیک
آتشفشان مرده خاموشم.
دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 3, 2010 به وسیلهی maedeh1362
من چه می دانم رقص شاپرک ها…؟
من چه می دانم که چیست راز باران،زیر ابر…؟
من چه می دانم اگر ابری شود آسمان ابری…
یک دلی می شکند…؟
من فقط می دانم زندگی خواهد رفت…
دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 3, 2010 به وسیلهی maedeh1362
تو شگفت انگیزی،سزاوار دوست داشتنی
این همه را قدر بدان
نه کسی هرگز چون تو بوده است و نه کسی چون تو خواهد بود.
تو یگانه ای و بدیع
و هر انجه از تو چنین موجود بی همتائی ساخته
در خور عشق است و تحسین.
دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »