نه اراده ای دارم پولادین که در میان ناشنیدن ها از گفتن پرهیزم نباشد
نه گویشی شیوا که اراده ی خفتگان را چونان پولاد ، صفت کشیده در برابر دشمن به پای خیزانم
نه آرامی ام در دل است که سوز دردمندان را نوائی باشم مرهم وار
نه خلاصیم از درد که ساز خوش نوایانم آرامی باشد در ازای شب های خاموشی
رفتن،رفتن، رفتن
آن چه هست ،رفتن باید تا انتهای پرسشگری
با علم به عدم وجود پاسخ دهنده ای شایان سپاس
بر من همواره تلخ بوده است زیستن، و رفتن ، و رفتن
بر من همواره در طی هزاران دوره ی زیستنم ، زیستنم تلخ بوده است
و من هزاران دوره زیسته ام
و من هزاران دوره بر این زیستن از جان گریسته ام
پرسش های بی پاسخم را هم
و عشق نابودم را هم
من هرگز از کسی نپرسیدم که چرا
وکسی هرگز از من نپرسید چرا!
که همان یک چرا می شد آغازی باشد پایان بشر را
و بشر همواره در طول هزاران دوره زندگی پر از مرگ ،خود مرگ را باور نکرد و دوباره،و هزاران باره زیست.بدون پرسیدن اینکه آخه چرا؟آفریننده نیز بر ما خود را ننمود و بر دل بشر ننهاد و هزاران باره چراهای ناپرسیده بشر را بی پاسخ نهاد.
آفرین بر اراده پولادین من که هزاران بار دیگر خواهم زیست و آفرین بر گویش شیوای من که گستاخانه ،
هرگز نپرسید که چرا!
مربوط به موضوع های: عمومی

