نوشته شده در دسامبر 30, 2010 به وسیلهٔ maedeh1362
دنبال من نگرد قصه تمام شد آن شب سکوت من ختم کلام شد دنبال من نیا،دنبال من نیا من خانه نیستم با راز این سفر بیگانه نیستم دنبال من نگرد این یک ترانه نیست ازتو بریده ام. رفتن،رفتن…بهانه نیست سردابه سکون از جنس من نبود تعبیر خواب من ساکن شدن نبود دنبال من نگرد،دنبال من [...]
دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در دسامبر 29, 2010 به وسیلهٔ maedeh1362
زندگی بافتن یک قالیست نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی نقشه را اوست که تعیین کرده تو در این بین فقط می بافی نقشه را خوب ببین نکند آخر کار …..قالی زندگیت را نخرند.
دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 7, 2010 به وسیلهٔ maedeh1362
دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 7, 2010 به وسیلهٔ maedeh1362
دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 7, 2010 به وسیلهٔ maedeh1362
نگاه من به نگاه تو ناگزیر افتاد چه اتفاق مهمی اگر چه دیر افتاد و این پرنده زخمی زحال و روز خودش خبر نداشت که در دام عشق، گیر افتاد نخست شعر،زمین خورده نگاهت بود و بعد شاعری از آسمان به زیر افتاد و ناگهان فهمیدم که شاعرت شده ام و عاشقی که در این [...]
دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 7, 2010 به وسیلهٔ maedeh1362
نمی خواهم چنان بی نیاز باشم که تصور کنم خود به تنهائی می توانم راه پیش ببرم یا چنان آزاد که نیازی نداشته باشم تا زندگی را با دیگری تقسیم کنم و نمی خواهم چنان بر خود مسلط باشم که نگویم خواهان توام نیازمند توام و همیشه دوستت دارم.
دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 7, 2010 به وسیلهٔ maedeh1362
من مرغ آتشم چون سوخت پیکرم چون شعله های سرکش جانم فرو نشست آنگاه باز از دل خاکستر بار دگر تولد من آغاز می شود ومن دوباره زندگی ام را آغاز می کنم پرباز می کنم پرواز می کنم
دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 7, 2010 به وسیلهٔ maedeh1362
پنداشتی چون کوه،کوه خامش دمسردم؟ نی! قله ام بلندترین قله غرور اینک درون سینه من التهاب هاست هرگز گمان مبر شاید خاطرات تلخ فراموشم هرچند نستوه کوه ساکت و دمسردم لیک آتشفشان مرده خاموشم.
دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 3, 2010 به وسیلهٔ maedeh1362
من چه می دانم رقص شاپرک ها…؟ من چه می دانم که چیست راز باران،زیر ابر…؟ من چه می دانم اگر ابری شود آسمان ابری… یک دلی می شکند…؟ من فقط می دانم زندگی خواهد رفت…
دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 3, 2010 به وسیلهٔ maedeh1362
تو شگفت انگیزی،سزاوار دوست داشتنی این همه را قدر بدان نه کسی هرگز چون تو بوده است و نه کسی چون تو خواهد بود. تو یگانه ای و بدیع و هر انجه از تو چنین موجود بی همتائی ساخته در خور عشق است و تحسین.
دستهبندیشده در: عمومی | بیان دیدگاه »